|
از هنوز تا هميشه
نزديك ميشوي به من فرسنگها در من فرو ميروي در من خانه ميكني در من حضورميابي لحظه به لحظه هرجا و هر كجا توي انگشتهايم جاري ميشوي سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري روي لبم مينشيني خنده ميشوي، حرف مي شوي دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري كيستي ؟ كيستي تو؟ كيستي تو كه اين همه در من بي تابي سزاوار حرفهاي عاشقانه اي كيستي تو كه ديدنت زندگي رفتنت مرگ است در من بمان از هنوز تا هميشه................
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
هيچ وقت یاد نخواهم گرفت
همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم تو نگرانم نشو !! همه چيز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چيز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم .... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
My Last Breath
My Last Breath hold on to me love
عشق ، به من چنگ بزن
you know i can't stay long
ميداني که نميتوانم بمانم
all i wanted to say was i love you and i'm not afraid
همه گفتنيهام اين بود که دوستت دارم و نمي ترسم
can you hear me?
مي تواني صدام رو بشنوي؟
can you feel me in your arms?
مي تواني مرا در آغوشت حس کني؟
holding my last breath
که آخرين نفسم را نگه داشته ام
safe inside myself
امن در درونم
are all my thoughts of you
آيا همه افکارم در باره ات
sweet raptured light it ends here tonight
نوري مطبوع و از هم گسيخته بود که همينجا پايان مي گيرد
i'll miss the winter
![]()
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
دیوان اصلی ایرج میرزا .....
شعرهای زیاد و باحالی داره اما این یکی واقعا معرکست و در حالیکه 80 سال یا بیشتر از نوشتنش میگذره، اما حرف امروز رو میزنه!
و این هم شعر: خدایا تا بکی ساکت نشینم
من اینها جمله از چشم تو بینم همه ذرات عالم منتر توست تمام حقه ها زیر سر توست چرا پا توی کفش ما گذاری؟ چرا دست از سر ما برنداری؟ به دست توست وسع و تنگدستی تو عزت بخشی و ذلت فرستی تو این آخوند و ملا آفریدی تو توی چرت ما مردم دویدی خداوندا مگر بیکار بودی که خلق مار در بستان نمودی! چرا هرجا که دأبی زشت دیدی برای ما مسلمانان گزیدی میان مسیو و آقا چه فرقست که او در ساحل و این در دجله غرقست به شرع احمدی پیرایه بس نیست؟ زمان رفتن این "خار و خس" نیست؟ بیا از گردن ما زنگ وا کن ز زیر بار خــر ملا رها کن
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
عشق و عصبانيت
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ |
|